تبليغاتX
شاهد بازاری
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود - کاین شاهد بازاری وآن پرده نشین باشد

متن مقاله سعید حجاریان د رمراسم سالگرد ترورش در اسفند ۸۳ که قبلا قولش را داده بودیم. البته علت دیر شدن این مطلب را باید از دوستانی پرسید که مسئول پیگیری اش بودند و اصلا اعتنا نکردند. منبع متن نیز سایت شریف نیوز است که متنکامل را قرار  داده بود

هیچ مسأله ای خطرناكتر از این نیست كه خشونت توسط اشخاص خوش بینی برای رسیدن به اهداف مفید و سودمند به كار گرفته شود. (آلكسیس دوتوكویل)
نمی‌دانم داستان كوتاه زیارت از آل احمد را خوانده اید یا نه، قصه زنی است كه برای توبه از گناهانش به عتبات می رود و در كاروان برای یكی از زنان دیگر نقل می‌كند كه چگونه به علت عقیم بودن حسد و حسادت باعث می شده كه در اماكن عمومی با سنجاقی كه بر ملاج نرم بچه‌های كوچك در آغوش مادرشان خفته بودند فرو می‌كرده آنها را بكشد و تا به حال چندین فقره از این قتل‌ها انجام داده است. یعنی اندوه سترون بودن منتهی می شده است به اندوه خشونت ورزیدن.
شاید اولین قتل در تاریخ هم از همین جا ناشی شده باشد. یعنی هنگامی كه هابیل نتوانست به علت رخوت و سستی و كاهلی قربانی ارزشمندی را در پیشگاه خدا عرضه كند برادر خویش هابیل را كه هدیه ای در خور برای قربانی آماده كرده بود به قتل رساند اینجا هم سترونی منتهی به خشونت شد.
من روانشناس نیستم و این را باید به عهده روانشناسان گذاشت كه نسبت میان بی‌مایگی و دنائت از یك سو و خشونت از سوی دیگر پیدا كنند به خصوص در جوامعی كه هنجارهای روانی مازوخیستی_ سادیستی رواج دارد شاهد هر دو وجه قضیه در افراد هستیم.
اما این نكته برایم واضح است كه ابتر بودن و در نتیجه خشونت ورزیدن سرانجامی ندارد چه كسی دیده است كه كسی نام بچه اش را قابیل گذاشته باشد. در انگلیسی كاین و آبل به معنای قابیل و هابیل خودمان است. اما فقط اسم (آبل) ورد زبان‌هاست و كسی نام كاین را روی بچه‌اش نمی‌گذارد. در تركیه فقط هابیل است. در نامگذاری اسم پسران استفاده می شود از مقدمه كه بگذریم لازم است به ذكر خاطره ای كه در روزنامه صبح امروز اتفاق افتاد و من آن را یكی از علل موجه 23 اسفند سال 1378 می دانم بپردازم. قبل از واقعه، سلسله مقالاتی توسط برادرمان آقای گنجی [كه لازم می دانم همین جا یاد او را پاس بدارم و خواهان استخلاص كامل او بعد از پنج سال حبس باشم] تحت عنوان "خون به خون شستن محال آمد محال" نگاشته می‌شد. استدلال وی در مقاله این بود كه حتی بر افعال پیامبر اكرم (ص) نیز آثار وضعی مترتب است كه نتایج آن در درازای تاریخ معلوم شده است. مثل هنگامی كه پیامبر اكرم با كفار و مشركین می‌جنگید آنان نیز كینه خاندان وی را به دل گرفتند و نوه وی را در كربلا شهید نمودند. نفس این گزاره صادق است. چه از زبان یزد و در قالب شعر گفته شده باشد كه ما انتقام پدران خود را از ذریه پیامبر گرفتیم و چه از جانب معصوم در دعا آمده باشد كه اینان انتقام احقاد بدر و حنین را در كربلا گرفتند لذا این گزاره "خون به خون شستن محال آمد محال" گزاره صادقی است منتها جریانات راست در همان زمان جنجال‌ها به پا كردند و روزنامه و اكبر گنجی و مرا متهم به انواع اتهامات نمودند. در حالی كه در مقاله آمده بود كه پیامبر با علم بر اینكه چنین اتفاقی برای اولادش خواهد افتاد دست به غزوات زد و برای پیشبرد دین خدا ذبح عظیمی را فدا كرد مانند ابراهیم و هابیل.
این كار تنها از پیغمبر برمی‌آمد كه راسخ در علم بود اما كسانی كه در جامعه فعلی ما با توهم اینكه فلان كس مرتد است یا فلان كس واجب القتل است(مانند واقعه قتل‌های زنجیره ای كرمان). دست به خشونت زده و تعرض به خون مسلمین می‌كنند.قطعاً راه به خطا می‌برند و بیهوده عمل خود را منتسب به اولیا خدا می‌نمایند. نمی‌دانم كه قصه موسی و همراهش را در قرآن خوانده اید یا نه؟ هنگامی كه همراه موسی كه واجد علم غیب بود جوان نونهالی را كشت موسی زبان به تعرض گشود گفت چرا نفس را به غیرحق كشتی؟ جواب را شنید كه مگر نگفتم كه تو نمی‌توانی با من همسفر شوی و طاقت وقایع بین راه را نداری موسی به عقلش رجوع می‌كرد كه قصاص قبل از جنایت نمی‌توان كرد اما همراه وی با توجه به عوارضی كه به زنده ماندن آن طفل در آینده‌ای دور متصور بود او را به قتل رساند. این دو راه یعنی راه عقلانی و راه علم مغیبات دو راهی است كه بالاخره از هم جدا می شود و شاید همین جا بود كه موسی به همراهش گفت "هذا فراق بین و بینك" با آنكه موسی خود پیغمبر اولوالعزم بود اما راه را نتوانست ادامه دهد. چون معقول به ظواهر امر بود و باید عقلانی رفتار می‌كرد.
خلاصه قصه فوق بر سر هر كوی و برزن خوانده می شد و در نماز جمعه ها و در بولتن ها نگاشته می‌شد و غائله ای بر پا بود تا بستن روزنامه و حبس اكبر گنجی و واقعه 23 اسفند و این غائله را به پیچه‌ای از گِل اندوند. چون كم كم دین خدا داشت از دست می رفت.
23 اسفند 138۳

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط شاهدبازاری  |