تبليغاتX
شاهد بازاری
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود - کاین شاهد بازاری وآن پرده نشین باشد

دوست خوبم نوشته بود " اينجا جاي ماندن نيست ، باور كن "

حال پرسش من اين است ، آيا جايي براي ماندن هست يا خير ؟ اگر جايي براي ماندن باشد اين " جاي " چگونه جايست ؟ با چه معيار هايي قابل شناسايي است ؟ حجيت معيارهامان چيست و چگونه اين حجيت را كسب كرده اند ؟

اما اگر " جايي  " به صورت مطلق براي ماندن نباشد پس چه لزومي به حركت است و اين خود پرسشهاي ديگري را به ذهن متبادر مي كند . آيا نفس حركت مهم است ؟ يا چگونه شدن مهم است ؟

اما از منظر ديگر ، اين شدن آيا شدني فرديست يا جمعي ؟ اگر اين شدن جمعي باشد نقش فرد چيست؟

آيا به هر روي بايد با جمع همراه باشد يا نه ، مي تواند مخالف باشد و ديگر گونه رفتار كند و آنگونه كه خود مايل است حركت كند و يا حتا بايستد بدون همراهي كردن جمع ؟

در دوران ما آنچه از ياد رفته است فرديت است . ما ايرانيان در گذشته تعلق به يك " ما " ي قبيله اي داشتيم و پس از ورود مدرنيته و مدرنيزاسيون به ايران دچار نوعي گسست از آن " ما " شديم ، اما متاسفانه بدون آنكه بخش هاي تاثير گذار تاريخ مدرنيته را تجربه كنيم يعني آن زماني را كه دنياي غرب از مدل خيمه اي خود خارج شد و فرد انسان به عنوان محور اصلي جهان و با اين سخن معروف دكارت " من مي انديشم ، پس هستم " به سوژه شناسا تبديل شد ، را به علت دشواري هاي " من " شناسا و فرار از مسئوليت انتخاب و رنج آن سريعا به ايدئولوژي هاي جمع گرايانه ويا به تفكرات افرادي مانند هايدگر  پناه برديم تا بتوانيم آن گذشته خويش را بازسازي كنيم با اين حال ولي ما از آن بت هاي  ذهني گذشته خود بریده ايم و به شيوه جديد زندگي نرسيده ايم و در حقيقت در يك حالت بينا بيني قرار داريم  . اما آنچه در اين ميان به دست فراموشي سپرده شده است اين است كه خود اين تفكرات هم از ذهن همان سوژه شناسا ناشي شده است و با عقل انتقادي به مقابل با برخي از دستاورد هاي دنياي مدرن برخاسته اند و اگر به مباحث فيلسوفان پست مدرن هم نظري داشته باشيم  متوجه خواهيم شد  كه به گفته خيلي از آنها وضعيت پست مدرن ادامه مدرنيته است و از همان ابزار براي نقد مدرنيته استفاده مي كنند .

اما آنچه كه امروزه در ميان ما به عنوان فرديت شناخته مي شود به ويژه جوانان آن فرديتي نمي باشد كه به عنوان يكي از مولفه هاي دوران مدرن شناخته مي شود بلكه فرديتي خود خواهانه است ، نه مسولانه و اخلاقي . كار بسيار دشواري  كه بايد بدان همت گمارد باز تعريف مفاهيم و اصطلاحاتي است كه بين ما مطرح شده است اما به صورت مبتذل و سطحي .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط شاهدبازاری  | 

مطلب زير را يكي از دوستان عزيزم برايم نوشته است و من آن را بدون هيچ كم و كاستي مي آورم و البته بر آن هم مطلبي مي نويسم اگر عمري باقي باشد

 

 

 

چند روز زندگي را فقط گاه پريدن مي دانم . شايد سخت باشد اينكه هميشه در اين انديشه باشيم : " پرواز سخت است ! "

بايد آموخت كه انسان خلق شده است براي " حركت " و نه " ايستايي " براي پريدن و اوج گرفتن . كه اگر جز اين بود آفرينش او را بي معنا مي دانستم .

بايد رفت ، بايد شد ، نبايد ماند

اينجا جاي ماندن نيست

باور كن !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط شاهدبازاری  | 

قصد آن داشتم كه دو مطلب بنويسم  يكي پيرامون انتخابات و اينكه چرا مردم ما از آزادي يا بهتر است بگويم از رنج انتخاب فرار مي كنند و ديگري در مورد فرديت از ياد رفته ما ايراني ها اما هر چه تلاش كردم نتوانستم ذهن آشفته خود را ساماني بخشم و در مورد اين دو موضوع بنويسم .

اما هنگامي كه داشتم كاست بسيار زيباي فرياد را با صداي خسرو آواز ايران استاد شجريان گوش مي كردم به قطعه بسیار زيباي تركمن ساخته استاد عليزاده رسيدم كه با آن شعر بسیار زيباي مرحوم مشيري را مي خواندند به نا گاه به ياد اين دوران و احوالات خويش افتادم . تصميم گرفتم پيش از آنكه آن دو مطلب را بنويسم اين شعر بسار زيبا را در اينجا بياورم تا شايد چاره ي درد مرا  اين شعر بكند

 

 

 

 

مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز

بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید

من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی

که درآنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند

ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط شاهدبازاری  | 

وظيفه روشنفكر اين نيست كه به ديگران بگويد چه بايد بكنند . او به چه حقي مي خواهد اين كار را بكند ؟

.... كار روشنفكران شكل دادن اراده ي سياسي ديگران نيست . كار او اين است كه از طريق تحليل هايي كه در رشته خودش انجام مي دهد آنچه را بديهي فرض مي شود بارها و بارها به پرسش بخواند ، عادات فكري مردم و نحوه ي كاركردن و فكر كردن آنان را بر هم بزند ، آنچه را مانوس و مقبول است پراكنده كند قواعد و نهاد ها را بازسنجي كند .

                

 

                                                                                                                  ميشل فوكو     

                                                                                                          

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط شاهدبازاری  | 

 گفت و گو بهترين جنبه زندگي است

                    رالف والدو امرسون  

 

 

گفت و گو ابتدايي ترين و در عين حال ژرفترين ، پيچيده ترين و متمدنانه ترين شكل روابط اجتماعي است به همين سبب مي توان گفت گفت و گو عمل زباني ساده اي است با هدف تبادل نظر و اطلاعات ميان دو نفر يا افراد گوناگون . در حقيقت ويژگي گفت و گو در جوهر اخلاقي ، فلسفي  وسياسي آن نهفته است . زيرا آنچه در امر گفت و گو تجلي مي  يابد ، نخست مسئله احترام گذاشتن به ديگري است . سپس اهميت جست و جوي حقيقت و دست اخر بعد اجتماعي اين حقيقت . به قول امانوئل لويناس ، گفت وگو تنها چون مسئوليت در قبال ديگري امكان پذير است . پس گفت وگو مفهوم كليدي فلسفه اي است كه بر مبناي تقابل انديشه قرار گرفته باشد . آنجا كه بحث در مورد پذيرش فردي متفاوت مطرح باشد ، موضوع محترم شمردن او به ميان مي آيد و اين خود مسئوليتي اجتماعي و سياسي است . در واقع پذيرش امر گفت وگو احترام گذاشتن به فرد است بدون پرداختن به جنسيت و رنگ ومسلك  او . چنين گفت وگويي  خود مبناي اصلي هرگونه پلوراليسم ارزشي و سياسي است و بازدارنده همه اشكال خشونت در اجتماع . بدين سان ، گفت وگو هم عامل تساهل و تسامح است و هم معلوم آن . زيرا چنانچه جوهر گفت و گو حقيقت جويي باشد ، تنها راه جست وجوي اين حقيقت تساهل متقابل ميان افراد اجتماع است . از اين رو گفت و گو تساهل آفرين و خشونت پرهيز است ، وبا ايجاد شرايط وجودي عدم خشونت و مدارا بقاي خود نيز ادامه مي دهد . پس در حالي كه گفت و گو مولد انديشه پلوراليسم و عقل انتقادي است ، خشونت نابود كننده آن است . توجه فلسفه به امر گفت وگو و تبادل انديشه ها نيز ناشي از اين امر است . آنجا كه گفت و گو نباشد فلسفه نيست . و آنجا كه فلسفه نباشد بحث از آزادي معناي ژرفي ندارد . اصولا ميراث آزادي بشري حاصل گفت و گويي است كه همواره در طي اعصار با آثار فكري و هنري خود داشته است .

 

 

                                                                                                برگرفته از كتاب

                                                                                                    وجدان زندگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط شاهدبازاری  |